<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هری پاتر</title>
<link>http://harryp7.blogfa.com/</link>
<description>هری پاتر و والهوس</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 17 Jun 2006 15:28:41 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بازگشتم</title>
<link>http://harryp7.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>بازگشتم ولی با ............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درگیر مسائل (عاشقانه)بودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا باز امدم با چند داستان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقدیم به همه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Jun 2006 15:28:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harryp7&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>harryp7</dc:creator>
<guid>http://harryp7.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>؟؟</title>
<link>http://harryp7.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>با عرض سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولا از همه کسانی که نظر دادن تشکر می کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوما کسی نمی تونه در رسیدن به یه دختر کمک کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راهی بگید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Dec 2005 13:36:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harryp7&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>harryp7</dc:creator>
<guid>http://harryp7.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل 3 نیمه کاره</title>
<link>http://harryp7.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>بعد از پايان جشن عروسي،هري با همه خداحافظي کرد بدون آن که کسي متوجه مقصود هري شود. عکس دسته جمعي&lt;BR&gt;انداخت و گفت: که مي رود به حياط اما تصميم داشته به خانه پدر و مادرش برود. در آستانه در به همه آن ها نگاه &lt;BR&gt;کردلوپين،جيني،هرميون، رون،آقاي ويزلي ،خانوم ويزلي و... از خانه خارج شد تا خواست غيب شود صداي جيغ هرميون&lt;BR&gt;را شنيد و ميگفت:((هري داره ميره )) با اين صدا همه به طرف در دويدند اما ديگر دير شده بود هري پاتر وارد&lt;BR&gt;بازي سرنوشتش شده بود لحظاتي بعد او جلو در کلبه ای مخروب ظاهر شد. باغ سوخته ای&amp;nbsp;پشت سرش بود که قبلا زيبا بوده&lt;BR&gt;هري پا به خانه گذاشت حال سو خته که چند کاناپه و يک ميزنيمه سوخته داشت. پله هايي داشت که به طبقه دوم مي رفت&lt;BR&gt;آشپز خانه اي نيمه سوخته. هري به طبقه بالا رفت،آن جا دو اطاق بود در اتاق را باز کرد اتاق پدر و مادرش بود گهواره&lt;BR&gt;هری کنار تخت آن ها بود. هري به اتاق ديگر رفت اتاق خالي اي بود که وسايل اضافه را در ان گذاشته بودند که البته &lt;BR&gt;نيمه سوخته بود. هري از آنجا خارج شد اشک از چشمانش جاري بود کاناپه را با طلسمي تعميير کرد و روی ان نشست و &lt;BR&gt;گريه کرد. يعد از ساعتي آواز ققنوس هري را از افکارش خارج کرد . صداي زيبا و لحظه اي بعد پرنده اي روي شانه &lt;BR&gt;هري نشست . هري به او نگاه کرد او پرنده دامبلدور بود که حالا به سراغ هري آمده بود،ققنوس به هري نگاه کرد.&lt;BR&gt;از خودش صداي عجيب و آرام کننده اي بيرون داد.ناگهان احساس عجيبي به هري دست داد چند دقيقه اي طول کشيد&lt;BR&gt;تا هري از ان احساس رها شد.حالت عجيبي داشت. حالت مردانگي.قدرت عجيبي را در خود حس مي کرد ققنوس قاب&lt;BR&gt;عکس را به هري داد هري به آن نگاه کرد.عکس دامبلدور بود. عکسي که حرکت مي کرد: سلام هري صداي آشنايی بود صداي پروفوسور دامبلدور هري پشت سرش را نگاه کرد ولي کسي را نديد تازه متوجه شد که عکس هست که به هري سلام مي کند ااا... سلام.&lt;BR&gt;به سفارش من اين عکس را به تو دادند تا با من حرف بزني هرجا مشکلي داشتي مي توني من را صدا کني.&lt;BR&gt;دامبلدور رفت و هري را با کوله باري از سوال تنها گذاشت.&lt;BR&gt;نيم ساعت بعد نامه اي به دستش رسيد که در آن مک گونگال هري را براي تدريس دفاع در برابر جادوي سياه دعوت &lt;BR&gt;کرده بود. هري نامه را خواند. مدتي روي آن فکر کرد. درس طلسم شده هري پاتر .... . تصميم گرفت که به دفتر &lt;BR&gt;مک گونگال برود. جغدي فرستاد و موافقت خود را اعلام کرد. ردايي پوشيد و آماده رفتن شد. هري مدتي بود سوار &lt;BR&gt;جارويش نشده بود تصميم گرفت با جارويش به هاگوارتز برود. پس جارو را برداشت و به طرف هاگوارتز پرواز کرد&lt;BR&gt;اوج گرفت، هواي خنکي بود. هري نيم ساعت بود که پرواز مي کرد ناگهان سرما تمام وجود هري را در بر گرفت. &lt;BR&gt;احساسات خوش از وجود هري خارج شدند. سرماي نفرت انگيزي به وجود آمده بود ، هري به اطرافش نگاه کرد.&lt;BR&gt;دوازده ديوانه ساز در حال پرواز بودند اما نه به طرف هري. از زير هري با فاصله ده متر.&lt;BR&gt;آن ها ماموريتي داشتند.پس هري به سرعت به طرف آن ها رفت. تمام وجودش آکنده از نفرت و شجاعت قدرتي از &lt;BR&gt;درونش مي جوشيد. ناگهان از بدنش فوران کرد همه ديوانه ساز ها پودر شدند هري با تعجب به آن ها و خودش نگاه کرد&lt;BR&gt;تا موقغ رسيدن به هاگوارتز فکر هري مشغول بود و اصلا متوجه نبود که به طرف پنجره دفتر مک گونگال ميرود&lt;BR&gt;بم...&lt;BR&gt;هري به ديوار کناره پنجره اثابت کرد مک گونگال به سرعت پنجره را باز کردو هري را&amp;nbsp;در آن&amp;nbsp;حالت ديد خنده اي کرد&lt;BR&gt;و هري به پايين سقوط کرد خنده مک گونگال به ترس تبدبل شد و در 10 سانتي زمين جارو به طور خودکار ترمز کرد &lt;BR&gt;هري از روي آن پرت شد.اساتيد به طرف او دويدند اما هري از جايش بلند شد. از دماغش خون مي امد همه &lt;BR&gt;خيالشان راحت شد هري چوبش را به سمت دماغش را گرفت و خون بند امد.&lt;BR&gt;همه مشغول خنديدن بودندهري طلسمي اجرا کرد و لباس و سر و وعضش را مرتب کرد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامش رو بدن میزارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Dec 2005 14:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harryp7&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>harryp7</dc:creator>
<guid>http://harryp7.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند نکته</title>
<link>http://harryp7.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>سلام بر همگی.اگه کسی خواست عضو وبلاگ بشه بهم بگه یا میل بزنه.اگه کسی هم نمیتونه نظر بده بره به این &lt;A href=&quot;http://harryp7.persianblog.com/&quot; target=_blank&gt;وبلاگ&lt;/A&gt;.اگه کسی هم داستان داره بگه براش بزارم و.......... هرچه میخواهد دل تنگت بگو. </description>
<pubDate>Sat, 12 Nov 2005 16:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harryp7&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>harryp7</dc:creator>
<guid>http://harryp7.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بد شانسی</title>
<link>http://harryp7.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>سلام.من هم مثل شما.دانیال تایپ کرده اما معلوم نیست به کی میل&amp;nbsp;کرده.از طرفی بلاگفا هم اومده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امکانات بیشتری بزاره برای همین ۱ روزه نمیتونستم وارد بشم.تا فردا شاید بتونه برام میل کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Oct 2005 10:45:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harryp7&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>harryp7</dc:creator>
<guid>http://harryp7.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://harryp7.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>فعلا خونندگان عزيز چند روز تحمل کنند من فعلا مشغول تايپ داستان هستم</description>
<pubDate>Wed, 19 Oct 2005 20:04:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harryp7&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>harryp7</dc:creator>
<guid>http://harryp7.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://harryp7.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>سلام ميکنم به دوسته خوبم کاپيتان بلک جيييييييگر!!!&lt;BR/&gt;کاپيتان جون من از فردا کارمو شروع ميکنم&lt;BR/&gt;با تشکر:دني جون</description>
<pubDate>Sun, 16 Oct 2005 20:49:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harryp7&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>harryp7</dc:creator>
<guid>http://harryp7.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دانلود</title>
<link>http://harryp7.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>این هم برای دانلود &lt;A href=&quot;http://www.sharemation.com/oghab/fasl%201va2.txt?uniq=-ow8tr8&quot;&gt;http://www.sharemation.com/oghab/fasl%201va2.txt?uniq&lt;/A&gt; فصل۱و۲ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;اگه پسورد خاست برای&amp;nbsp;username:&amp;nbsp;oghab و برای pasword: 123123را بزنید&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Oct 2005 14:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harryp7&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>harryp7</dc:creator>
<guid>http://harryp7.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل دوم</title>
<link>http://harryp7.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اتفاق غیر منتظره&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; فصل دوم&lt;BR&gt;با نوازش کسي ، از خواب بيدار شد. هري با فکر اينکه ان شخص جيني است رويش را برگرداند تظاهر به خواب کرد&lt;BR&gt;دست شخص به طرف گونه و گردن هري رفت انجا را هم نوازش کرد. هري به ارامي برگشت تا به جيني نگاه محبت&lt;BR&gt;اميز کند واو هم جيني را نئازش کند. ناگهان هري با حالتي وحشت زده خود را به عقب پرت کرد و لز ترس داد کوتاهي&lt;BR&gt;کشيد و با حالت نفس نفس زد و عصبي کفت: ((هي جرج تويي )) جرج هم که از رفتار هري تعجب کرده بود پاسخ داد:&lt;BR&gt;((خب اره، ببينم هري مشکلي پيش امده)) بعد پوز خندي زد و گفت:((نکند فکر کردي يک مرگخوار داره نوازشت ميکند&lt;BR&gt;در ضمن بيا پايين صبحانت را بخور همه منتظرت هستند ))&lt;BR&gt;خيل خوب تو برو من الان ميام. هري در حالي که به سمت اشپز خانه مي رفت در اين فکر يود کهچرا خانه ساکت است&lt;BR&gt;و اصلا صدايي نمياد که ناگهان از افکارش بيرون امد سر جايش ميخکوب شد. تولدت مبارک، تولدت مبارک،تولدت &lt;BR&gt;مبارک،هري در يک لحظه احساس کرد که خوس بخت ترين انسان روي زمين است. در چشمهايش قطرات اشک حلقه&lt;BR&gt;زده بود نمي دانست چطور ميتواند از ان ها تشکر کند.به اين ئفکر افتاد که بعد از هفده سال که حتي از نزديک کسي به&lt;BR&gt;او تبريک نگفته و فقط نامه بهش رسيده حالا برايش جشن تولد گرفتند.&lt;BR&gt;هري با صدايي بلند گفت: من از صميم قلب از همه شما ممنونم.&lt;BR&gt;خانم ويزلي در جواب به هري گفت:((اين نظر جيني بود)) جيني بلافاصله به پهلوي کادرش زد.&lt;BR&gt;فرد و جورج بدون وقت تلف کردن در يک صندوق خيلي بزرگ را باز کردند و همان فشفشه هايي را در سال تحصيلي &lt;BR&gt;پنجم اميريج را سر کار کذاسته يودند بيرون پريدند و تمام فضاي خانه را روشن کردند.&lt;BR&gt;بعد از چند ساعت جشن و سرود نوبت باز کردن کادو ها شد و لوپين در حالي که جهبه مستطيل شکلي را به بالا ميبرد&lt;BR&gt;با صدايي بلند گفت:(( از طرف فرد و جرج)).&lt;BR&gt;هري در جعبه را باز کرد وفرياد کشيد:(( پودر تاريکي))&lt;BR&gt;لوپين((اين يکي از طرف مودي)) هري با تعجب گفت يک سپر! مودي به طوري که همي بشنوند گفت:اين سپر &lt;BR&gt;ضد طلسم است و هرگونه طلسمي جز طلسمهاي مرگباربه محض اصابت با اين سپر از بين مي رود. هري نگاهي به&lt;BR&gt;سپر اندخت ان وسيله لوزي شکل ، کاملا سفيد، با عرض و طولي سي سانتيمتري&amp;nbsp; شکل يک ققنوس در وسط ان، يک &lt;BR&gt;گيره که اگر لازم باشد سپر را از پشت خود اويزان کند و نوکهايش مانند شمشير تيز بود.&lt;BR&gt;لوپين کادوي خانوم و اقاي ويزلي را به هري داد. هديه انها يک دست پوشاک کاملا سفيد يود از جمله: شنل، پراهن،شلوار&lt;BR&gt;جوراب،،کفش به همراه يک عينکي با شيشه هاي سفيد که از بس ضخيم و پر رنگ بود که وقتي هري ان را به&lt;BR&gt;چشمهايش زد هيچکس چشمهاي وي را نديد.&lt;BR&gt;نوبت به کادوي جيني رسيد شمشيري سفيد بسيار نازک ولي به سختي فولاد. او به هري گفت:(( اگر با اين شمشير &lt;BR&gt;جادويي به موجود زنده اي ضربه بزني بعيد مي دانم که زنده بمونه.))&lt;BR&gt;رون و هرميون با هم ديگر يک کادو براي هري اورده بودند هديه انها يک قدح انديشه بود.&lt;BR&gt;وقتي تمام کادو ها باز شده رون جلو امد وبا صدايي بلند و واضح گفت:((و اما يک سورپرايز براي همه من و هرميون&lt;BR&gt;نامزد کرديم)) او در حالي که حلقه هايشان را به ديگران نشان مي داد جمله اش را به پايان رساند.&lt;BR&gt;همه به غير از خانم و اقاي ويزلي جا خوردند.هري و جيني خود به خود به هم نگاه مي کردند و سريع سرهايشان&lt;BR&gt;را بر گرداندند و سپس به سمت انها رفتند و ان ها را در اغوش گرفتند.&lt;BR&gt;بعد خانم ويزلي با يک کيک گنده از اشپز خانه امد بعد از سرف کيک و ناهار لوپين بلند شد و گفت(( و اما کادوي من))&lt;BR&gt;سپس پاکتي را لز جيبش در اورد و به هري داد. &lt;BR&gt;درون پاکت نوشته شده بود:(( تدريس خصوصي انواع درس ها توسط اعضاي محفل ققنوس))&lt;BR&gt;هري به اين فکر فرو رفته بود که بايد در ماموريتي که دامبلدور به او داده هرچه زود تر اقدام کنه و وقتي براي تدريس&lt;BR&gt;ندارد ولي براي اينکه لوپين ناراحت نشه لبخندي به او زد که ناگهان صداي در هري را از افکارش بيرون اورد: تق،تق&lt;BR&gt;تق،تق خانوم ويزلي با حالتي پريشان از جايش بلند و گفت: ((حتما تانکس و فلوراند)) لوپيل و بيل سريع به طرف در رفتند&lt;BR&gt;و همزمان گفتند: (( ما در را باز مي کنيم)) سپس همه از جايشان بلند شدند و خودشان را براي خوشامد گويي اماده کردند&lt;BR&gt;هرميون هم هي به رون تذکر مي داد: ((يقه ات را درست کن)) لوپين و تانکس و بيل و فلوراند وارد اشپزخانه شدند بعد&lt;BR&gt;از خوردن شام ، خانوم ويزلي با اشاره بچه ها را به سمت خودش خواند و به ان ها گفت:(( ببخشيد چون امشب مهمون &lt;BR&gt;داريم بريد اتاق جيني))&lt;BR&gt;- خواهش ميکنم&lt;BR&gt;و همگي به طرف اتاق جيني به راه افتادند.&lt;BR&gt;وقتي وارد اتاق شدند، هري با حالتي مرموز به رون و هرميون نگاه کرد هرميون گفت:((چيه!!!؟؟؟))&lt;BR&gt;- شما کي باهم صميمي شديد؟&lt;BR&gt;- خب راستش... روز اول که اومدم اينجا رون من رو کشيد به اتاق و يک گل به من داد و از من درخواست ازدواج کرد&lt;BR&gt;وجواب مثبت شنيد، البته اينم بگم که همون اول بهش جواب ندادم چون اصلا انتضارش رو نداشتم فردا قبل از اينکه تو&lt;BR&gt;بيايي جوابم را بهش دادم.&lt;BR&gt;هر دوي انها کمي سرخ شده بودند. ناگهان هري با حالتي عصبي رويش را به سمت رون برگرداند وبا قدمهاي بلند بلند&lt;BR&gt;به سمتش رفت هرميون گفت: نه جيني هم بلافاصله گفت: هري خواهش مي کنم. رون يک قدم به عقب رفت هري دستش&lt;BR&gt;را به دست او برد و به سرعت بغلش کرد و داد زد:(( خيلي خوشحالم)).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;با تشکر از دانیال عزیز بخاطر تایپ داستان&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Oct 2005 13:12:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harryp7&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>harryp7</dc:creator>
<guid>http://harryp7.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل اول</title>
<link>http://harryp7.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بازگشت به پناهگاه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; فصل اول&lt;BR&gt;هري با صداي در از افکارش بيرون امد(جاودان سازها،مار،گردنبند،شئي از گريفيندور ريونکلاو جام)&lt;BR&gt;- بفرماييد&lt;BR&gt;لوپين وارد اتاق شد سرر و وضعش مثل هميشه نبود. موهاي تميز و مرتب،شنلي پر زرق و برق و دستکش هاي&lt;BR&gt;&amp;nbsp;چرمي اي که تازه و سياه سياه بودند.لوپين که متوجه تعجب هري شده بود گفت: دامادي و هزار جور دردسر&lt;BR&gt;هري لبخندي زد ونامه وي را که در ان به هري سفارش کرده بود اماده باشد تا او را براي شرکت در مراسم&lt;BR&gt;ازدواجش به پناهگاه خواهد برد.&lt;BR&gt;به محض اينکه هري وسايلش را به لوپين داد رفت تا با خانواده دورسلي خدا حافظي کند.در اين تابستان ان ها&lt;BR&gt;رفتار خوبي داشتند،معلوم نبود براي اينکهاو ميتوانس جادو کند ازش مي ترسيدند و احترامش را نگه ميداشتند&lt;BR&gt;يا واقعا درکش ميکردند؟&lt;BR&gt;وقتي هري در حال رفتن به طرف لوپين بود تا غيب و ظاهر شوند خاله اش به او نامه اي داد و گفت:(( وقتي&lt;BR&gt;اولين نامه از طرف دامبلدور به من رسيد نامهاي ديگر در ان بود که ... خودت ببين!))&lt;BR&gt;(هرگونه موجود زنده اي غير از&amp;nbsp; شخص اقاي هري پاتر اين نامه را باز کند گرفتار دردسرهاي مرگبارش&lt;BR&gt;خواهد شد) &lt;BR&gt;و(اقاي هري پاتر اين نامه را تنها بخوان)&lt;BR&gt;هري نامه را در جيبش گذاشت ودست لوپين را گرفت و باز هم همان احساس اشنا با تنگي نفس&lt;BR&gt;انها دقيقت جلو در پناهگاه ظاهر شدند. لوپين در زد در خود به خود باز شد هري با تعجب گفت: ((حالا که&lt;BR&gt;ولدمورت برگشته فقط با در زدن در باز مي شود خيلي مسخره ي))&lt;BR&gt;- ولي من رمز را اجرا کردم نفهميدي ، معلومه نبايدم مي فهميدي.&lt;BR&gt;- منظورت چيه کدام رمز؟&lt;BR&gt;- ببين هري رمز اينجا به اين گونه است که اگر سه بار پشت سر هم و ارام در بزني و بعد از ان دو بار تند &lt;BR&gt;در بزني خودي هستي و خطري تهديد نمي کند و درخود به خود باز باز ميشود ولي اگر سه بار ارام و سه بار &lt;BR&gt;هم تند در بزنييعني اينکه خطري ما را تهديد مي کند و نه تنها که در ديگر باز نمي شود بلکه به همه هشدار&lt;BR&gt;داده خواهد شد.&lt;BR&gt;هري با بالا بردن ابروهايش يه او فهماند فکر زير کانداي بوده است، ناگهان خانوم ويزلي به سمت ان ها امد&lt;BR&gt;وهري را در اغوش گرفت و گفت: (( شنيدم با جيني روابطي...)) او در يک لحظه فهميد که عجب اشتباهي&lt;BR&gt;کرده و بعد به جمله اش ادامه نداد، صورتش هم سرخ شد البته نه به اندازه هري، در دلش گفت:((اگر دستم&lt;BR&gt;بهت نرسه)) و از خانوم ويزلي پرسيد: چه کسي اين چيزا را به شما گفته؟&lt;BR&gt;- جيني&lt;BR&gt;هري يک لحظه احساس کرد قلبش ريخت و فورا به بهانه خستگي به اتاق رون رفت.&lt;BR&gt;ديگر شب فرا رسيده بود هري در حالي که لباسهاي راحتي خود را مي پوشيد ياد ان نامه افتاد! با خودش فکر کرد و &lt;BR&gt;يادش امد فرد و جرج در مغازه خودشان مي خوابند اتاقشان خالي است به سرعت وارد ان اتاق شد ونامه را باز کرد&lt;BR&gt;در نامه فقط دو کلمه وجود داشت(رئساي هاگوترتز) تعجب کرد و در فکر فرو رفت رئساي هاگوارتز يعني چي؟&lt;BR&gt;رمز؟اسم؟چيه؟ شايد منطورش دامبلدور بوده(کمي ناراحت شد) ولي جمع بسته!!!&lt;BR&gt;اولين ادم هايي که هاگوارتز را اداره کردن، شايد منظورش گريفيندور، اسلايترين،هاپلپاف يا ريونکلاو باشه&lt;BR&gt;ناگهان صداي خانوم ويزلي امد که به لوپين و بيلي ميگفت: اتاق فرد و جرج خاليه ميتوانيد شب انجا بخوابييد در باز&lt;BR&gt;شد و ان ها وارد اتاق شدند به محض اينکه بيلي هري را ديد به سمتش رفت و گفت:((من رفتم اتاق رون دنبالت ولي&lt;BR&gt;پيدات نکردمحالت چطوره؟)) &lt;BR&gt;- مرسي خوبم&lt;BR&gt;لوپين پرسيد اينجا چه کار مي کني؟&lt;BR&gt;- راستش دلم براي دو قلو ها تنگ شده بود يک لحظه فکر کردم اينجان. با اجازه من مي روم بخوابم&lt;BR&gt;- هري&lt;BR&gt;- بله&lt;BR&gt;- مطمئني حالت خوبه؟&lt;BR&gt;- اوه ، البته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;با تشکر از دانیال عزیز&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Oct 2005 09:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harryp7&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>harryp7</dc:creator>
<guid>http://harryp7.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
