فصل 3 نیمه کاره
بعد از پايان جشن عروسي،هري با همه خداحافظي کرد بدون آن که کسي متوجه مقصود هري شود. عکس دسته جمعي
انداخت و گفت: که مي رود به حياط اما تصميم داشته به خانه پدر و مادرش برود. در آستانه در به همه آن ها نگاه
کردلوپين،جيني،هرميون، رون،آقاي ويزلي ،خانوم ويزلي و... از خانه خارج شد تا خواست غيب شود صداي جيغ هرميون
را شنيد و ميگفت:((هري داره ميره )) با اين صدا همه به طرف در دويدند اما ديگر دير شده بود هري پاتر وارد
بازي سرنوشتش شده بود لحظاتي بعد او جلو در کلبه ای مخروب ظاهر شد. باغ سوخته ای پشت سرش بود که قبلا زيبا بوده
هري پا به خانه گذاشت حال سو خته که چند کاناپه و يک ميزنيمه سوخته داشت. پله هايي داشت که به طبقه دوم مي رفت
آشپز خانه اي نيمه سوخته. هري به طبقه بالا رفت،آن جا دو اطاق بود در اتاق را باز کرد اتاق پدر و مادرش بود گهواره
هری کنار تخت آن ها بود. هري به اتاق ديگر رفت اتاق خالي اي بود که وسايل اضافه را در ان گذاشته بودند که البته
نيمه سوخته بود. هري از آنجا خارج شد اشک از چشمانش جاري بود کاناپه را با طلسمي تعميير کرد و روی ان نشست و
گريه کرد. يعد از ساعتي آواز ققنوس هري را از افکارش خارج کرد . صداي زيبا و لحظه اي بعد پرنده اي روي شانه
هري نشست . هري به او نگاه کرد او پرنده دامبلدور بود که حالا به سراغ هري آمده بود،ققنوس به هري نگاه کرد.
از خودش صداي عجيب و آرام کننده اي بيرون داد.ناگهان احساس عجيبي به هري دست داد چند دقيقه اي طول کشيد
تا هري از ان احساس رها شد.حالت عجيبي داشت. حالت مردانگي.قدرت عجيبي را در خود حس مي کرد ققنوس قاب
عکس را به هري داد هري به آن نگاه کرد.عکس دامبلدور بود. عکسي که حرکت مي کرد: سلام هري صداي آشنايی بود صداي پروفوسور دامبلدور هري پشت سرش را نگاه کرد ولي کسي را نديد تازه متوجه شد که عکس هست که به هري سلام مي کند ااا... سلام.
به سفارش من اين عکس را به تو دادند تا با من حرف بزني هرجا مشکلي داشتي مي توني من را صدا کني.
دامبلدور رفت و هري را با کوله باري از سوال تنها گذاشت.
نيم ساعت بعد نامه اي به دستش رسيد که در آن مک گونگال هري را براي تدريس دفاع در برابر جادوي سياه دعوت
کرده بود. هري نامه را خواند. مدتي روي آن فکر کرد. درس طلسم شده هري پاتر .... . تصميم گرفت که به دفتر
مک گونگال برود. جغدي فرستاد و موافقت خود را اعلام کرد. ردايي پوشيد و آماده رفتن شد. هري مدتي بود سوار
جارويش نشده بود تصميم گرفت با جارويش به هاگوارتز برود. پس جارو را برداشت و به طرف هاگوارتز پرواز کرد
اوج گرفت، هواي خنکي بود. هري نيم ساعت بود که پرواز مي کرد ناگهان سرما تمام وجود هري را در بر گرفت.
احساسات خوش از وجود هري خارج شدند. سرماي نفرت انگيزي به وجود آمده بود ، هري به اطرافش نگاه کرد.
دوازده ديوانه ساز در حال پرواز بودند اما نه به طرف هري. از زير هري با فاصله ده متر.
آن ها ماموريتي داشتند.پس هري به سرعت به طرف آن ها رفت. تمام وجودش آکنده از نفرت و شجاعت قدرتي از
درونش مي جوشيد. ناگهان از بدنش فوران کرد همه ديوانه ساز ها پودر شدند هري با تعجب به آن ها و خودش نگاه کرد
تا موقغ رسيدن به هاگوارتز فکر هري مشغول بود و اصلا متوجه نبود که به طرف پنجره دفتر مک گونگال ميرود
بم...
هري به ديوار کناره پنجره اثابت کرد مک گونگال به سرعت پنجره را باز کردو هري را در آن حالت ديد خنده اي کرد
و هري به پايين سقوط کرد خنده مک گونگال به ترس تبدبل شد و در 10 سانتي زمين جارو به طور خودکار ترمز کرد
هري از روي آن پرت شد.اساتيد به طرف او دويدند اما هري از جايش بلند شد. از دماغش خون مي امد همه
خيالشان راحت شد هري چوبش را به سمت دماغش را گرفت و خون بند امد.
همه مشغول خنديدن بودندهري طلسمي اجرا کرد و لباس و سر و وعضش را مرتب کرد.
انداخت و گفت: که مي رود به حياط اما تصميم داشته به خانه پدر و مادرش برود. در آستانه در به همه آن ها نگاه
کردلوپين،جيني،هرميون، رون،آقاي ويزلي ،خانوم ويزلي و... از خانه خارج شد تا خواست غيب شود صداي جيغ هرميون
را شنيد و ميگفت:((هري داره ميره )) با اين صدا همه به طرف در دويدند اما ديگر دير شده بود هري پاتر وارد
بازي سرنوشتش شده بود لحظاتي بعد او جلو در کلبه ای مخروب ظاهر شد. باغ سوخته ای پشت سرش بود که قبلا زيبا بوده
هري پا به خانه گذاشت حال سو خته که چند کاناپه و يک ميزنيمه سوخته داشت. پله هايي داشت که به طبقه دوم مي رفت
آشپز خانه اي نيمه سوخته. هري به طبقه بالا رفت،آن جا دو اطاق بود در اتاق را باز کرد اتاق پدر و مادرش بود گهواره
هری کنار تخت آن ها بود. هري به اتاق ديگر رفت اتاق خالي اي بود که وسايل اضافه را در ان گذاشته بودند که البته
نيمه سوخته بود. هري از آنجا خارج شد اشک از چشمانش جاري بود کاناپه را با طلسمي تعميير کرد و روی ان نشست و
گريه کرد. يعد از ساعتي آواز ققنوس هري را از افکارش خارج کرد . صداي زيبا و لحظه اي بعد پرنده اي روي شانه
هري نشست . هري به او نگاه کرد او پرنده دامبلدور بود که حالا به سراغ هري آمده بود،ققنوس به هري نگاه کرد.
از خودش صداي عجيب و آرام کننده اي بيرون داد.ناگهان احساس عجيبي به هري دست داد چند دقيقه اي طول کشيد
تا هري از ان احساس رها شد.حالت عجيبي داشت. حالت مردانگي.قدرت عجيبي را در خود حس مي کرد ققنوس قاب
عکس را به هري داد هري به آن نگاه کرد.عکس دامبلدور بود. عکسي که حرکت مي کرد: سلام هري صداي آشنايی بود صداي پروفوسور دامبلدور هري پشت سرش را نگاه کرد ولي کسي را نديد تازه متوجه شد که عکس هست که به هري سلام مي کند ااا... سلام.
به سفارش من اين عکس را به تو دادند تا با من حرف بزني هرجا مشکلي داشتي مي توني من را صدا کني.
دامبلدور رفت و هري را با کوله باري از سوال تنها گذاشت.
نيم ساعت بعد نامه اي به دستش رسيد که در آن مک گونگال هري را براي تدريس دفاع در برابر جادوي سياه دعوت
کرده بود. هري نامه را خواند. مدتي روي آن فکر کرد. درس طلسم شده هري پاتر .... . تصميم گرفت که به دفتر
مک گونگال برود. جغدي فرستاد و موافقت خود را اعلام کرد. ردايي پوشيد و آماده رفتن شد. هري مدتي بود سوار
جارويش نشده بود تصميم گرفت با جارويش به هاگوارتز برود. پس جارو را برداشت و به طرف هاگوارتز پرواز کرد
اوج گرفت، هواي خنکي بود. هري نيم ساعت بود که پرواز مي کرد ناگهان سرما تمام وجود هري را در بر گرفت.
احساسات خوش از وجود هري خارج شدند. سرماي نفرت انگيزي به وجود آمده بود ، هري به اطرافش نگاه کرد.
دوازده ديوانه ساز در حال پرواز بودند اما نه به طرف هري. از زير هري با فاصله ده متر.
آن ها ماموريتي داشتند.پس هري به سرعت به طرف آن ها رفت. تمام وجودش آکنده از نفرت و شجاعت قدرتي از
درونش مي جوشيد. ناگهان از بدنش فوران کرد همه ديوانه ساز ها پودر شدند هري با تعجب به آن ها و خودش نگاه کرد
تا موقغ رسيدن به هاگوارتز فکر هري مشغول بود و اصلا متوجه نبود که به طرف پنجره دفتر مک گونگال ميرود
بم...
هري به ديوار کناره پنجره اثابت کرد مک گونگال به سرعت پنجره را باز کردو هري را در آن حالت ديد خنده اي کرد
و هري به پايين سقوط کرد خنده مک گونگال به ترس تبدبل شد و در 10 سانتي زمين جارو به طور خودکار ترمز کرد
هري از روي آن پرت شد.اساتيد به طرف او دويدند اما هري از جايش بلند شد. از دماغش خون مي امد همه
خيالشان راحت شد هري چوبش را به سمت دماغش را گرفت و خون بند امد.
همه مشغول خنديدن بودندهري طلسمي اجرا کرد و لباس و سر و وعضش را مرتب کرد.
ادامش رو بدن میزارم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 17:35  توسط کاپیتان بلک
|