فصل دوم
اتفاق غیر منتظره فصل دوم
با نوازش کسي ، از خواب بيدار شد. هري با فکر اينکه ان شخص جيني است رويش را برگرداند تظاهر به خواب کرد
دست شخص به طرف گونه و گردن هري رفت انجا را هم نوازش کرد. هري به ارامي برگشت تا به جيني نگاه محبت
اميز کند واو هم جيني را نئازش کند. ناگهان هري با حالتي وحشت زده خود را به عقب پرت کرد و لز ترس داد کوتاهي
کشيد و با حالت نفس نفس زد و عصبي کفت: ((هي جرج تويي )) جرج هم که از رفتار هري تعجب کرده بود پاسخ داد:
((خب اره، ببينم هري مشکلي پيش امده)) بعد پوز خندي زد و گفت:((نکند فکر کردي يک مرگخوار داره نوازشت ميکند
در ضمن بيا پايين صبحانت را بخور همه منتظرت هستند ))
خيل خوب تو برو من الان ميام. هري در حالي که به سمت اشپز خانه مي رفت در اين فکر يود کهچرا خانه ساکت است
و اصلا صدايي نمياد که ناگهان از افکارش بيرون امد سر جايش ميخکوب شد. تولدت مبارک، تولدت مبارک،تولدت
مبارک،هري در يک لحظه احساس کرد که خوس بخت ترين انسان روي زمين است. در چشمهايش قطرات اشک حلقه
زده بود نمي دانست چطور ميتواند از ان ها تشکر کند.به اين ئفکر افتاد که بعد از هفده سال که حتي از نزديک کسي به
او تبريک نگفته و فقط نامه بهش رسيده حالا برايش جشن تولد گرفتند.
هري با صدايي بلند گفت: من از صميم قلب از همه شما ممنونم.
خانم ويزلي در جواب به هري گفت:((اين نظر جيني بود)) جيني بلافاصله به پهلوي کادرش زد.
فرد و جورج بدون وقت تلف کردن در يک صندوق خيلي بزرگ را باز کردند و همان فشفشه هايي را در سال تحصيلي
پنجم اميريج را سر کار کذاسته يودند بيرون پريدند و تمام فضاي خانه را روشن کردند.
بعد از چند ساعت جشن و سرود نوبت باز کردن کادو ها شد و لوپين در حالي که جهبه مستطيل شکلي را به بالا ميبرد
با صدايي بلند گفت:(( از طرف فرد و جرج)).
هري در جعبه را باز کرد وفرياد کشيد:(( پودر تاريکي))
لوپين((اين يکي از طرف مودي)) هري با تعجب گفت يک سپر! مودي به طوري که همي بشنوند گفت:اين سپر
ضد طلسم است و هرگونه طلسمي جز طلسمهاي مرگباربه محض اصابت با اين سپر از بين مي رود. هري نگاهي به
سپر اندخت ان وسيله لوزي شکل ، کاملا سفيد، با عرض و طولي سي سانتيمتري شکل يک ققنوس در وسط ان، يک
گيره که اگر لازم باشد سپر را از پشت خود اويزان کند و نوکهايش مانند شمشير تيز بود.
لوپين کادوي خانوم و اقاي ويزلي را به هري داد. هديه انها يک دست پوشاک کاملا سفيد يود از جمله: شنل، پراهن،شلوار
جوراب،،کفش به همراه يک عينکي با شيشه هاي سفيد که از بس ضخيم و پر رنگ بود که وقتي هري ان را به
چشمهايش زد هيچکس چشمهاي وي را نديد.
نوبت به کادوي جيني رسيد شمشيري سفيد بسيار نازک ولي به سختي فولاد. او به هري گفت:(( اگر با اين شمشير
جادويي به موجود زنده اي ضربه بزني بعيد مي دانم که زنده بمونه.))
رون و هرميون با هم ديگر يک کادو براي هري اورده بودند هديه انها يک قدح انديشه بود.
وقتي تمام کادو ها باز شده رون جلو امد وبا صدايي بلند و واضح گفت:((و اما يک سورپرايز براي همه من و هرميون
نامزد کرديم)) او در حالي که حلقه هايشان را به ديگران نشان مي داد جمله اش را به پايان رساند.
همه به غير از خانم و اقاي ويزلي جا خوردند.هري و جيني خود به خود به هم نگاه مي کردند و سريع سرهايشان
را بر گرداندند و سپس به سمت انها رفتند و ان ها را در اغوش گرفتند.
بعد خانم ويزلي با يک کيک گنده از اشپز خانه امد بعد از سرف کيک و ناهار لوپين بلند شد و گفت(( و اما کادوي من))
سپس پاکتي را لز جيبش در اورد و به هري داد.
درون پاکت نوشته شده بود:(( تدريس خصوصي انواع درس ها توسط اعضاي محفل ققنوس))
هري به اين فکر فرو رفته بود که بايد در ماموريتي که دامبلدور به او داده هرچه زود تر اقدام کنه و وقتي براي تدريس
ندارد ولي براي اينکه لوپين ناراحت نشه لبخندي به او زد که ناگهان صداي در هري را از افکارش بيرون اورد: تق،تق
تق،تق خانوم ويزلي با حالتي پريشان از جايش بلند و گفت: ((حتما تانکس و فلوراند)) لوپيل و بيل سريع به طرف در رفتند
و همزمان گفتند: (( ما در را باز مي کنيم)) سپس همه از جايشان بلند شدند و خودشان را براي خوشامد گويي اماده کردند
هرميون هم هي به رون تذکر مي داد: ((يقه ات را درست کن)) لوپين و تانکس و بيل و فلوراند وارد اشپزخانه شدند بعد
از خوردن شام ، خانوم ويزلي با اشاره بچه ها را به سمت خودش خواند و به ان ها گفت:(( ببخشيد چون امشب مهمون
داريم بريد اتاق جيني))
- خواهش ميکنم
و همگي به طرف اتاق جيني به راه افتادند.
وقتي وارد اتاق شدند، هري با حالتي مرموز به رون و هرميون نگاه کرد هرميون گفت:((چيه!!!؟؟؟))
- شما کي باهم صميمي شديد؟
- خب راستش... روز اول که اومدم اينجا رون من رو کشيد به اتاق و يک گل به من داد و از من درخواست ازدواج کرد
وجواب مثبت شنيد، البته اينم بگم که همون اول بهش جواب ندادم چون اصلا انتضارش رو نداشتم فردا قبل از اينکه تو
بيايي جوابم را بهش دادم.
هر دوي انها کمي سرخ شده بودند. ناگهان هري با حالتي عصبي رويش را به سمت رون برگرداند وبا قدمهاي بلند بلند
به سمتش رفت هرميون گفت: نه جيني هم بلافاصله گفت: هري خواهش مي کنم. رون يک قدم به عقب رفت هري دستش
را به دست او برد و به سرعت بغلش کرد و داد زد:(( خيلي خوشحالم)).
با تشکر از دانیال عزیز بخاطر تایپ داستان![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 16:43  توسط کاپیتان بلک
|
