فصل اول
بازگشت به پناهگاه فصل اول
هري با صداي در از افکارش بيرون امد(جاودان سازها،مار،گردنبند،شئي از گريفيندور ريونکلاو جام)
- بفرماييد
لوپين وارد اتاق شد سرر و وضعش مثل هميشه نبود. موهاي تميز و مرتب،شنلي پر زرق و برق و دستکش هاي
چرمي اي که تازه و سياه سياه بودند.لوپين که متوجه تعجب هري شده بود گفت: دامادي و هزار جور دردسر
هري لبخندي زد ونامه وي را که در ان به هري سفارش کرده بود اماده باشد تا او را براي شرکت در مراسم
ازدواجش به پناهگاه خواهد برد.
به محض اينکه هري وسايلش را به لوپين داد رفت تا با خانواده دورسلي خدا حافظي کند.در اين تابستان ان ها
رفتار خوبي داشتند،معلوم نبود براي اينکهاو ميتوانس جادو کند ازش مي ترسيدند و احترامش را نگه ميداشتند
يا واقعا درکش ميکردند؟
وقتي هري در حال رفتن به طرف لوپين بود تا غيب و ظاهر شوند خاله اش به او نامه اي داد و گفت:(( وقتي
اولين نامه از طرف دامبلدور به من رسيد نامهاي ديگر در ان بود که ... خودت ببين!))
(هرگونه موجود زنده اي غير از شخص اقاي هري پاتر اين نامه را باز کند گرفتار دردسرهاي مرگبارش
خواهد شد)
و(اقاي هري پاتر اين نامه را تنها بخوان)
هري نامه را در جيبش گذاشت ودست لوپين را گرفت و باز هم همان احساس اشنا با تنگي نفس
انها دقيقت جلو در پناهگاه ظاهر شدند. لوپين در زد در خود به خود باز شد هري با تعجب گفت: ((حالا که
ولدمورت برگشته فقط با در زدن در باز مي شود خيلي مسخره ي))
- ولي من رمز را اجرا کردم نفهميدي ، معلومه نبايدم مي فهميدي.
- منظورت چيه کدام رمز؟
- ببين هري رمز اينجا به اين گونه است که اگر سه بار پشت سر هم و ارام در بزني و بعد از ان دو بار تند
در بزني خودي هستي و خطري تهديد نمي کند و درخود به خود باز باز ميشود ولي اگر سه بار ارام و سه بار
هم تند در بزنييعني اينکه خطري ما را تهديد مي کند و نه تنها که در ديگر باز نمي شود بلکه به همه هشدار
داده خواهد شد.
هري با بالا بردن ابروهايش يه او فهماند فکر زير کانداي بوده است، ناگهان خانوم ويزلي به سمت ان ها امد
وهري را در اغوش گرفت و گفت: (( شنيدم با جيني روابطي...)) او در يک لحظه فهميد که عجب اشتباهي
کرده و بعد به جمله اش ادامه نداد، صورتش هم سرخ شد البته نه به اندازه هري، در دلش گفت:((اگر دستم
بهت نرسه)) و از خانوم ويزلي پرسيد: چه کسي اين چيزا را به شما گفته؟
- جيني
هري يک لحظه احساس کرد قلبش ريخت و فورا به بهانه خستگي به اتاق رون رفت.
ديگر شب فرا رسيده بود هري در حالي که لباسهاي راحتي خود را مي پوشيد ياد ان نامه افتاد! با خودش فکر کرد و
يادش امد فرد و جرج در مغازه خودشان مي خوابند اتاقشان خالي است به سرعت وارد ان اتاق شد ونامه را باز کرد
در نامه فقط دو کلمه وجود داشت(رئساي هاگوترتز) تعجب کرد و در فکر فرو رفت رئساي هاگوارتز يعني چي؟
رمز؟اسم؟چيه؟ شايد منطورش دامبلدور بوده(کمي ناراحت شد) ولي جمع بسته!!!
اولين ادم هايي که هاگوارتز را اداره کردن، شايد منظورش گريفيندور، اسلايترين،هاپلپاف يا ريونکلاو باشه
ناگهان صداي خانوم ويزلي امد که به لوپين و بيلي ميگفت: اتاق فرد و جرج خاليه ميتوانيد شب انجا بخوابييد در باز
شد و ان ها وارد اتاق شدند به محض اينکه بيلي هري را ديد به سمتش رفت و گفت:((من رفتم اتاق رون دنبالت ولي
پيدات نکردمحالت چطوره؟))
- مرسي خوبم
لوپين پرسيد اينجا چه کار مي کني؟
- راستش دلم براي دو قلو ها تنگ شده بود يک لحظه فکر کردم اينجان. با اجازه من مي روم بخوابم
- هري
- بله
- مطمئني حالت خوبه؟
- اوه ، البته
هري با صداي در از افکارش بيرون امد(جاودان سازها،مار،گردنبند،شئي از گريفيندور ريونکلاو جام)
- بفرماييد
لوپين وارد اتاق شد سرر و وضعش مثل هميشه نبود. موهاي تميز و مرتب،شنلي پر زرق و برق و دستکش هاي
چرمي اي که تازه و سياه سياه بودند.لوپين که متوجه تعجب هري شده بود گفت: دامادي و هزار جور دردسر
هري لبخندي زد ونامه وي را که در ان به هري سفارش کرده بود اماده باشد تا او را براي شرکت در مراسم
ازدواجش به پناهگاه خواهد برد.
به محض اينکه هري وسايلش را به لوپين داد رفت تا با خانواده دورسلي خدا حافظي کند.در اين تابستان ان ها
رفتار خوبي داشتند،معلوم نبود براي اينکهاو ميتوانس جادو کند ازش مي ترسيدند و احترامش را نگه ميداشتند
يا واقعا درکش ميکردند؟
وقتي هري در حال رفتن به طرف لوپين بود تا غيب و ظاهر شوند خاله اش به او نامه اي داد و گفت:(( وقتي
اولين نامه از طرف دامبلدور به من رسيد نامهاي ديگر در ان بود که ... خودت ببين!))
(هرگونه موجود زنده اي غير از شخص اقاي هري پاتر اين نامه را باز کند گرفتار دردسرهاي مرگبارش
خواهد شد)
و(اقاي هري پاتر اين نامه را تنها بخوان)
هري نامه را در جيبش گذاشت ودست لوپين را گرفت و باز هم همان احساس اشنا با تنگي نفس
انها دقيقت جلو در پناهگاه ظاهر شدند. لوپين در زد در خود به خود باز شد هري با تعجب گفت: ((حالا که
ولدمورت برگشته فقط با در زدن در باز مي شود خيلي مسخره ي))
- ولي من رمز را اجرا کردم نفهميدي ، معلومه نبايدم مي فهميدي.
- منظورت چيه کدام رمز؟
- ببين هري رمز اينجا به اين گونه است که اگر سه بار پشت سر هم و ارام در بزني و بعد از ان دو بار تند
در بزني خودي هستي و خطري تهديد نمي کند و درخود به خود باز باز ميشود ولي اگر سه بار ارام و سه بار
هم تند در بزنييعني اينکه خطري ما را تهديد مي کند و نه تنها که در ديگر باز نمي شود بلکه به همه هشدار
داده خواهد شد.
هري با بالا بردن ابروهايش يه او فهماند فکر زير کانداي بوده است، ناگهان خانوم ويزلي به سمت ان ها امد
وهري را در اغوش گرفت و گفت: (( شنيدم با جيني روابطي...)) او در يک لحظه فهميد که عجب اشتباهي
کرده و بعد به جمله اش ادامه نداد، صورتش هم سرخ شد البته نه به اندازه هري، در دلش گفت:((اگر دستم
بهت نرسه)) و از خانوم ويزلي پرسيد: چه کسي اين چيزا را به شما گفته؟
- جيني
هري يک لحظه احساس کرد قلبش ريخت و فورا به بهانه خستگي به اتاق رون رفت.
ديگر شب فرا رسيده بود هري در حالي که لباسهاي راحتي خود را مي پوشيد ياد ان نامه افتاد! با خودش فکر کرد و
يادش امد فرد و جرج در مغازه خودشان مي خوابند اتاقشان خالي است به سرعت وارد ان اتاق شد ونامه را باز کرد
در نامه فقط دو کلمه وجود داشت(رئساي هاگوترتز) تعجب کرد و در فکر فرو رفت رئساي هاگوارتز يعني چي؟
رمز؟اسم؟چيه؟ شايد منطورش دامبلدور بوده(کمي ناراحت شد) ولي جمع بسته!!!
اولين ادم هايي که هاگوارتز را اداره کردن، شايد منظورش گريفيندور، اسلايترين،هاپلپاف يا ريونکلاو باشه
ناگهان صداي خانوم ويزلي امد که به لوپين و بيلي ميگفت: اتاق فرد و جرج خاليه ميتوانيد شب انجا بخوابييد در باز
شد و ان ها وارد اتاق شدند به محض اينکه بيلي هري را ديد به سمتش رفت و گفت:((من رفتم اتاق رون دنبالت ولي
پيدات نکردمحالت چطوره؟))
- مرسي خوبم
لوپين پرسيد اينجا چه کار مي کني؟
- راستش دلم براي دو قلو ها تنگ شده بود يک لحظه فکر کردم اينجان. با اجازه من مي روم بخوابم
- هري
- بله
- مطمئني حالت خوبه؟
- اوه ، البته
با تشکر از دانیال عزیز![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 13:27  توسط کاپیتان بلک
|
